![]() |
![]() |
|
|
راه دیگری می شناسی تو. از کجا، از کدام مدخل پر خطر مرا به حادثه خواندی، یادت به پروانه های پریوار نبود. یادت نبود آسمان هم تنگ شده و یادم می دهی به نفرت. اشکها در بغض می میرد و من هم در بغض. صدای نفسهای جا مانده کورم کرد ! و هنوز دست می کشم بر تاریکی، شاید..... صدای پچ پچ قلبم را نیش می زند و گوش ها پر از زوزه های آشنا...... در آفتابی که ندانستم بال گرفتم ، پیش از موعد. و حکایت نصفه ماند ! زودتر دانستن یعنی بیهوده غوطه خوردن؟! با توام ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:22 توسط پاییزی |
|
|
در حوالی امروز، کمی آنطر ف تر از آنچه می پنداری مرا پرسه نزن! نگاه کن! مرا بشنو! .....
دوستی می گفت خدا خوار شده ام!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:31 توسط پاییزی |
|
|
خود را خواهم جست، تو را خواهم دید، از دهلیزهای تو در توی غربت، در آغاز بی پایان، حال چه بیخودانه کلام می زنیم. با خود غریبه ایم، همه ی شباهتمان در نا شناسیمان را نوسان می دهیم در خوابی لغزیده ایم، دژخیم، همه ی خواب را آینه خواهم کرد، بر هم زن، شکسته خواهد شد این انعکاس. با توام! ای گوشهای خاموش، ای چشم های گنگ، صیاد ، صید صید خود خواهد شد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:51 توسط پاییزی |
|
|
گلوی تمام لحظه ها در رخنه ی یک رسوب می پوسد. دیده ای بارها کلاف پیچیده ی زمان را؟! ندیده ای! ناشی. پس مانده ی لحظه لحظه ها گشته ای! نفرینی قفس! ((مرا گوش کن ، با من آهسته تر باش)) با تمام عاطفه ی صادق خویش ، زانوانم ، زمین را بوییده اند! بارها ! مرا گوش کن.
********** گاهی مرا ببین! به اغوای همه ی ثانیه ها مرا ببر به ناگهان ستاره ها از چهارچوب نگاه بگذر خورشیدک بلند آسمانت منتظر............ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:14 توسط پاییزی |
|
|
وزیدن گرفت روح بیقرار، بر همه ی خدایان خواهد وزید. وصل هستن یا نباییدن؟ هزار بار خوابیدن و یکبار خواب را نبوییدن. هم خوابگی خواب را بی قرارم. به ترجمان خواب برخیز. خوی آب را هم خویم. هم نفسی تا از دم دم برآید. بالیدن و بالیدن و بال بر هم کوبیدن. از وجدان مگو وقتی شرف را به اعتنای افتخار ایثار می کنی! دیگر کدام آغوش؟ خزیده پشت پرد ه ها. دژخیم منتظر دژخیم چشم به راه دژخیم عشق خوار می گرید. اشکهای تمساح را جدی نگیر. کدام بهار را می گویی؟ تو سیاه پوش بهارانی! کلام مهر زندگی در نطفه می میرانی! در انحنای قلب شریفت! ببین! اما نگاهی نداری! لمس کن! اما تو قلبی نداری! دنیای حقیرت افتخارات حقیرت نا وجدان حقیرت بسلامت بیداد بر تو خواهد وزید! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:17 توسط پاییزی |
|
|
با كدامين خواب مرا خواهي يافت؟ سالهاست خوشه ها ي انتظار در چشمانم خوابيده. دستهايت، خوشه ها را خواهد چيد؟ با نسيم بوسه هايت گلهاي بنفشه را بر موهايم بنشان. غزل نگاهم را تا هميشه بودن يا نبودنم بخوان! دلاويز ترين حس غريب را از پرنده هاي ماندني پلكهايم بجو. ديريست هم نورد ادراك نبو ده ايم. تن ذهنم زخمي التيامم باش. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:28 توسط پاییزی |
|
|
همه ی تشنگیها مانده و باد همه ی سرابها را هم می روبد خورشید نئشه ی دل مانده باید نقشی از نور کشید باید باید باید .............. خواب مرا ربود!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:3 توسط پاییزی |
|
|
گاهی مرا ببین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:19 توسط پاییزی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 |
|
RSS
|